| داستانک |
سلام تو وب یکی از دوستان جدید یه چیز جالب دیدم . اون به جای اینکه شعر بنویسه اومده بود یه داستانک نوشته بود . خیلی از این ایده خوشم اومد . هر چند این ایده رو خودم تو یکی از وبهام داشتم و یک داستان بلند رو شروع کرده بودم ، اما به دلایلی اون وبم رو تخته کردم . حالا میخوام اینجا یه داستان کوتاه خیالی بنویسم (البته از دید اول شخص) ... داستان یکم تِمِش ضعیفه و ایدَش دِمُده شده ، ولی خوب دیگه ، طبع داستانمون یهو گرفته . داستان رو تو قسمت ادامه مطلب حتما بخونید . خوشحال میشم . راستی لینک اون دوست جدید : (www.s-s-s.blogfa.com) امروز خیلی هوا سرد بود . آسمون آبی آدمو به وجد میاورد . دلم داشت تو خونه میپوسید . باید یه کاری میکردم . از جای خودم بلند شدم یه نگاه تو آینه کردم و رفتم پشت تلفن نشستم . حالا وقتش بود که یه بار برای همیشه همه چیو تموم میکردم . زنگ زدم بهش . با صدای آرومی جواب داد : الو ... الو ... بفرمایید ... پس چرا حرف نمیزنی ؟ نتونستم چیزی بگم . گوشیو قطع کردم . یعنی باید چی میگفتم ؟ چند تا نفس عمیق کشیدم و دوباره شمارشو گرفتم . این بار قبل از اینکه حرفی بزنه گفتم : سلام عزیزم . مثل اینکه صدامو نمیشناخت گفت : سلام ... شما ؟ گفتم : منم نیما . نمیدونم چرا ولی یکدفعه گوشیو قطع کرد . شاید جا خورده بود . شاید هم از صدام خوشش نمیومد . دوباره شمارشو گرفتم . بی مقدمه گفتم : خوب چرا قطع میکنی ؟ یه چیزی تو دلم داره قلبمو میترکونه . زنگ زدم تا بهت بگم دوست دارم ... به خدا راست میگم ... دوست دارم . یکدفعه پرید تو حرفم . صداش تم دیگه ای به خودش گرفت . با حالتی که تا حالا اینجوریشو نشنیده بودم . گفت : از این حرفا پسرا زیاد میزنن . و گوشیو قطع کرد . دوباره شمارشو تکرار کردم . اما ایندفعه به جای اون صدای آرامش بخش صدای گوش خراشی گفت : تلفن همراه مشترک مورد نظر ......... آخه گوشیشو چرا خاموش کرد ؟ آخه چرا نباید منو دوست داشته باشه ؟ از خونه زدم بیرون و رفتم سمت خونشون . تو راه یه دختر و پسر رو دیدم که دست همو گرفته بودن و با حالتی عاشقانه داشتن تو پیاده رو قدم میزدن . تو دلم گفتم : چی میشد منم دست اونو میگرفتم تو دستم ؟ تو کلاس هم همینجور بود . همیشه سر کلاس دیدم سمتش بود . دلم میخواست برای چند لحظه هم که میشد در مورد مواردی جز اون کتابهای مزخرفمون حرف میزدم . اما روم نمیشد . همش میرفتم پیشش و میگفتم : خانم رضایی جزوه فلان درس رو دارین ؟ یا میگفتم : خانم رضایی کتابتون رو میشه چند لحظه به من قرض بدین ؟ چقده دوست داشتم یه بار هم که شده بگم : آیدا جون دوست دارم . اما نمیتونستم . هر وقت میومدم و تنها یه گوشه از دانشگاه گیرش میاوردم نمیتونستم اینو بگم . اما این دفعه پشت تلفن نمیدوم چرا تونستم بگم .... ! بالاخره رسیدم جلو درب خونشون . ساختمونشون یه درب سبز خوشکل داشت . مونده بودم زنگ رو به صدا در بیارم یا نه . اما ... چشامو بستم و دستم رو رو شاستی زنگ گذاشتم . . . . کسی جواب نداد . دوباره و دوباره و دوباره . باز هم ... شروع کردم به درشون کوبیدن . گفتم شاید که زنگشون خراب باشه . اما باز هم جوابی نیومد . دختر کوچولویی از خونه همسایشون اومد بیرون و گفت که خونه نیستند . دلم برای یه لحظه گرفت ... اومدم بر گردم خونه خودمون ، اما اصلا حسش نبود که برم خونه . به سوی پارک نزدیک اونجا روون شدم . نمیدونم چه جوری رسیدم اونجا . سرم بدرجوری گیج میرفت . آخه چرا باید گوشیشو روی من قطع میکرد . یعنی منو دوستم نداشت . یعنی من اینقده بد بودم ؟! روی یه نیمکت نشستم و سرمو بین دو تا دستام گذاشتم . یه صدای آشنا از پشت شمشادهای پشتم منو یه لحظه متوجه خودش کرد . صدای محمد بود . یه لحظه خوشحال شدم . آخه تو این حال خرابم حداقل میتونستم یکم بشینم پیشش تا سر حال بشم . محمد یکی از بهترین همکلاسهای من بود . از یه طرف دیگه رفتم تا غافلگیرش کنم . از دور دیدم که یه دختر پیشش نشسته . رنگ مانتوش دقیق شبیه آیدا بود . کنجکاو شدم ببینم چه کسیه . رفتم جلو و ... دنیا جلو چشام سیاه شد . آخه چرا ... همونجا از حال رفتم و دیگه هیچ چی متوجه نشدم . تو رویای خودم آیدا رو میدیدم که داره بهم میخنده . آیدا رو که با یه شاخه گل داشتم به طرفش میرفتم . آیدا رو که مثل همیشه بود .... فقط آیدا رو میدیدم و بس ........ ! |